دوشنبه 08 آذر 1400 - Mon 29 Nov 2021
  • ناصر نقویان قربانی اصلاح طلبان که با خنجر فقه، خود زنی می کند!

  • تلاش برای آغاز مذاکره با اهرم فشار!

  • تبعات حذف ارز ترجیحی در زندگی کارگران

  • عکس/ بزرگترین نمایشگاه بین‌المللی موتورسیکلت

  • فیلم/ مجلس به "یوسف نوری" اعتماد کرد

  • با نهضت مسکن‌سازی بیکاری را حل کنیم

  • شکست شارلوا در حضور ۹۰ دقیقه‌ای قلی‌زاده

  • ریفلاکس معده چیست و چه علائمی دارد؟

  • آواربرداری اصلاح‌طلبان بعد از زلزله سیاسی بزرگ/ از حذف کرباسچی تا جلسات خاتمی

  • آقای رئیس جمهور، کم کم داریم از زندگی کردن در ایران می ترسیم؟!

  • فیلم/حمله مردم به فروشگاه‌ها در جمعه سیاه

  • قیمت روز انواع گوشی موبایل در ۶ آذر

  • اردوغان هرگز تا این اندازه دردسر نداشته است

  • مدافع حرمی که از سوئد برای مقابله با داعش آمد

  • چرا ضد انقلاب در آستانه مذاکرات تشنه اغتشاش است؟

  • پشت پرده فساد و بحران اقتصادی در اقلیم کردستان عراق/ اعتراضات دانشجویان در میان بایکوت رسانه‌ای غرب

  • بازی‌گردانی زنگنه در تاریک‌خانه قرارداد کرسنت/ پیش‌بینی محکومیت 12.4 میلیارد دلاری ایران در کرسنت

  • شکل گیری و تاثیر نیروهای مردمی در انقلاب به روایت بنیانگذار انقلاب و رهبر انقلاب

  • به مزار این دوقلوهای شهید سر بزنید +عکس

  • پایگاه آمریکایی پاسخ می‌دهد؛ورای وعده‌ها و خط قرمزها؛ آیا می‌توان برجام را نجات داد؟ +فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 223409
    تاریخ انتشار: 30/بهمن/1399 - 11:14

    وقتی «خدامراد» بر سر قبر خودش رفت

    خواهرم اومد دم در. تا منو دید، حالی به حالی شد. به لکنت افتاد. گفتم «شما کیو به جای من خاک کردین؟»

    وقتی «خدامراد» بر سر قبر خودش رفت

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»«خدامراد زارع»، از جوانان روستای «جوزار جاوید» در کوههای نورآباد «ممسنی» (استان فارس) و از رزمندگان یگان‌تخریبِ در سال های دفاع مقدس بود. روایتی که خواهید خواند، توسط ایشان نقل شده است:

    من هر وقت از جبهه سالم برمی گردم، مادرم میگه تو کجا میری که سالم برمی گردی؟ می گم خوب، می‌رم جبهه دیگه. میگه اگه جبهه میری، چرا طوریت نمیشه؟ این همه شهید، این همه جانباز، زخمی ... می‌گم خوب من می‌رم اون گوشه کنارا. اون آخرا می‌ایستم. تو تدارکات و این جور جاها. او هم می‌گه همینه که طوریت نمی‌شه!

    خلاصه یه روز عملیات شد و چند وقت من نتونستم با خونه تماس بگیرم. نه نامه‌ای، نه تلفنی. گفتم حالا دیگه وقتشه یه مرخصی برم، یه سری به خونه و خونواده بزنم.

    راه افتادم. وقتی رسیدم سر کوچه، دیدم عکسمو بزرگ کردن، زدن سر کوچه. نوشتن؛ شهید «خدامراد زارع»! . گفتم: اِ، این که عکس منه! خلاصه دیدم بله؛ اعلامیه هام رو این ور و اون ور زدن، منو خاک کردن، مراسم واسم گرفتن. گفتم چیکار کنم، چیکار نکنم؟ حالا قضیه چه جوری می‌شه! خلاصه وضعیتی شده بود بیا و ببین.

    به هر حال رفتم در خونه. گفتم هر چه بادا باد. زنگ زدم. خواهرم اومد دم در. تا منو دید، حالی به حالی شد. به لکنت افتاد. گفتم «شما کیو به جای من خاک کردین؟» گفت: «یکیو به اسم تو آوردن، بدنش خیلی درب و داغون بود. قابل شناسایی نبود.». گفتم: «می‌بینی که من نبودم. حالا مامان کجاست؟» گفت: «رفته سر خاک تو.» گفتم: «سر خاک من؟» گفت: «آره.» گفتم: «خوب، شما دیگران رو آماده کن، من می‌رم سراغ مادر». بلند شدم، رفتم قبرستان. دیدم مادرم سر خاکم نشسته. قبر را شست و شو داده، گل گذاشته، هی داره عزاداری می‌کنه و با همون آوای خودمون می‌خونه. خلاصه من هم نشستم، دستمو گذاشتم روی سنگ قبرم و شروع کردم به فاتحه خوندن. اون مرثیه خوند، من فاتحه خوندم. همین طور که داشت می‌خوند، یکهو متوجه من شد. گفت: «خدامراد تویی؟» گفتم: «آره مادر». گفت: «پس این کیه؟»  گفتم «من چه می‌دونم؟» گفت: «من گفتم تو طوریت نمی‌شه‌ها! پاشو! پاشو بریم که آبروی منو بردی».

    «خدامراد زارع»، سرانجام به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۵ شمسی، در «عملیات بدر» بال در بال ملائک گشود.

    وقتی «خدامراد» بر سر قبر خودش رفت

    روحمان با یادش شاد

    هدیه به روح بلندپروازش صلوات

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما
    تبلیغات سایت عصرامروز